یک روز در «وزرا». پایگاه خبری تحلیلی انصاف نیوز


پریسا هاشمی، انصاف نیوز: مهسا امینی، دختر 22 ساله ای که به هر دلیلی با پلیس برخورد کرد، دیگر در میان ما نیست. اخیراً ویدیوهای زیادی از برخورد پلیس با افراد به اصطلاح بدجنس دیده ایم. دختران سرزمینی که روزگاری دختران سردار شهید قاسم سلیمانی بودند، حالا باید برخوردهای عجیبی را تحمل کنند. چند ماه پیش هم تجربه ای از وزرا داشتم… مقر پلیس امنیت اخلاقی کجاست.

ما در راه شمال بودیم. از پمپ بنزین کمتر از 50 متر رانندگی کردم و برعکس گذاشتمش. یک پلیس راهنمایی و رانندگی بود. لطفا برام جریمه ننویس هنوز موفق به خروج از شهر «ناسا» نشده بودم که پیامک «بدحجابی» دریافت کردم و فقط به من تذکر دادند. نمی دانم پلیس راهنمایی و رانندگی این کار را کرده است یا نه. تنها چیزی که می دانم این است که “حجاب نازک” نبودم. پیام رو خوندم اخطار گرفتم چهار ماه از این متن می گذرد که ساعت 21 پیامک بی ادبانه ای دریافت کردم که اگر تا 10 روز دیگر به نزدیک ترین پلیس امنیت نروم، ماشینم را به پارکینگ می برند. کمتر از 10 روز پیش وزرا رفتم. آن ساختمان معروف خیلی شلوغ بود.

دو سه پله از جلوی در پایین رفتم و شماره را گرفتم و از آن به بعد شماره 748 شدم، در صف ایستاده بودم که نوبت من رسید، سیستم کد ملی و شماره ماشین را آماده کرد تا همکارانشان رسیدگی کنند. پیامک دریافتی دوباره از همان سه پله جلوی در بالا رفتم. قبل از خروج از در سمت راست یک راهرو بود. خانم موبایلم را گرفت، کیفم را بازرسی کرد و اجازه ورود به مجتمع را پیدا کردم. حدود 10-12 پله بالا رفتم و وارد سالنی پر از صندلی و مشتری و پلیس شدم. مثل عابر بانک است. اپراتورها در طرف دیگر میزها می نشینند، روبروی آنها یک کامپیوتر قرار دارد و یک لیوان صندلی مشتری را از کامپیوترشان جدا می کند و شمارنده های شماره تماس یکی یکی.

رفتم و کنار آن دو خانم روی صندلی انتظار نشستم. یکی از آنها کاملا محجبه بود. فکر کردم شاید برای دوستانش کت آورده است اما پیامک فحاشی هم دریافت کرده است. از حالت محجبه و روسری پوشیدنش معلوم بود که الکی چادر نیست. با دختری که کنارش بود صحبت می کرد و می گفت: اگر شوهرم بفهمد من حجاب دارم، در 60 سالگی طلاقم می دهد. او به زور این ماشین را برای من خرید. فکر نکن برای من ماشین بزرگی خرید. من فقط یک پسر دارم که با همسرش در شیراز زندگی می کند. به خدا من کسی را ندارم که حمل کنم. حجاب من همیشه همین است. آمدم اینجا می گویند باید تعهد بدهم چون نه من و نه مسافر داخل ماشین حجاب نداشتم. شنیدن این حرف ها برای حاجی کافی است. خدا وقت را تلف نمی کند و در دوران پیری باید برای طلاق به دادگاه مراجعه کنیم!»

دختر هم می گوید: حالا خدا را شکر که پیامک ها به حاج آقاتون نمی رسد. زن به نشانه تایید سر تکان می دهد و پس از مکث کوتاهی می پرسد: تو بی حجابی، چرا اینجایی؟ دختر می گوید: دیروز ساعت 18 در خانه بودم که پیام هشداری دریافت کردم. فکر کردم مال صاحب قبلی ماشینه. چون تازه خریدمش ساعت 10 صبح پیامی دریافت کردم که به هشدار قبلی توجه نکردید، ظرف 10 روز با نزدیکترین پلیس امنیت تماس بگیرید! نگران نباشید، تا ساعت 12 نیمه شب پیامی دریافت کردم که ماشین شما توقیف شده است و پلیس می تواند ماشین را در هر جایی پارک کند. رفتم اس ام اس رو پرینت گرفتم اینجا آوردم. بالاخره مگر می شود ظرف 4-5 ساعت این همه پیامک را یکی پس از دیگری دریافت کرد و دستور توقیف ماشین را داد؟ من در آن زمان در خانه بودم.»

داستان های جالب بازدیدکنندگان یکی پس از دیگری نقل می شود. پشت سر من مردی با پسر کوچکش نشسته است. به مرد کنارش می گوید: پاسپورت تمام خانواده ام را آوردم. من و خانواده ام تا زمان پیامبر در ایران نبودیم. ماشین در پارکینگ بوده ولی می گویند: اگر فیلمی از پارکینگ هست بیاورید و ثابت کنید که ماشین در پارکینگ بوده است. شاید آن موقع ماشین را به کسی دادی.» بالاخره در این شرایط گران و بدبخت، ماشینم را به کسی می دهم که تصادف کند و بدبخت شود؟» و شروع به لیست کردن از قیمت لاستیک و روغن ماشین گرفته تا تسمه تایم و … به سمت خود می کند.

در همین حین جوانی با پای گچی و عصا زیر دست وارد می شود. یکی دو پسر به کمک او می روند. دست و گردن و صورتش کبود شده است. در آن سوی تالار، اتاقی شیشه ای با پارتیشن ساخته شده بود که گویی ناظری در این اتاق نشسته است. پسر را به اتاق رئیس می برند تا مجبور نباشد در صف بایستد. او می گوید: تصادف کردم و 40 روز در بیمارستان بودم. اینها سوابق بیمارستانی است. اما یک پیامک زننده دریافت کردم.» اما در جواب می شنود: شاید ماشین را به کسی دادی! ما فقط دوربین های پارکینگی را می پذیریم که نشان دهند ماشین شما در آن زمان در پارکینگ بوده است.

در این میان صدایی از آن سوی سالن به گوش می رسد که توجه همه را به خود جلب می کند. پیرمردی با کت و شلوار مرتب جلوی اپراتور می نشیند و فریاد می زند: «من استاد دانشگاه هستم. خانواده من ایران نیستند. من فقط 6 ماه برای تحصیل به ایران می آیم. بعد بگو تو 70 سالگی من بی حجاب کنار کی نشستم؟ این نحوه صحبت کردن با استاد دانشگاه چیست؟ اپراتور می گوید: “من کاری به کار شما ندارم.” گزارش برای شما رد شده است. پیرمرد جلوی اپراتور از روی صندلی بلند می‌شود و با صدای بلندی می‌گوید: خب شما هم همین کار را می‌کنید که مردم را دلسرد می‌کنید. سرباز با صدای بلند و لحن کمی تند به او می گوید: بنشین، اذیتش نکن. اینجا مقر پلیس است.» اما یکی از سربازان سریع نزدیک شد و به سرباز گفت: این چه طرز صحبت کردن است؟ سپس رو به پیرمرد می کند و می گوید: ببخشید استاد. تعلیم کار پیامبران است. ما دست شما را می بوسیم، اما ما ماموریم و متاسفیم. برای ما گزارش فرستادند و باید رسیدگی کنیم. من در کنارت خواهم بود تا کارت را تمام کنی.» پیرمرد کمی آرام می شود و دوباره روی صندلی خود می نشیند.

بالاخره نوبت منه جلوی اپراتور می نشینم و با احترام سلام می کنم و صبح بخیر. اما او اصلا به من نگاه نمی کند. سرش در کامپیوتر است و چیزی را چک می کند. بی حوصله و انگار مجبور به سلام کردن. کاغذی را چاپ می کند، به من می دهد و می گوید: «تو می دانی که فحاشی جرم است. گزارش بدی گرفتی، این برگه تعهد را پر کن! به کلاس بروید و ایمن باشید! امیدواریم دیگر شما را اینجا نبینیم.” می پرسم: چه کسی این گزارش را رد کرده است؟ عکسی… مدرکی… مدرکی… چیزی در مورد این جنایتی که مرتکب شدم داری؟» اخم هایش به هم می خورد. بالاخره به من نگاه می کند و می گوید: «تو باید ثابت کنی که محجبه نبودی. فیلم پارکت که نشون میده ماشین تو اون موقع پارک بوده وگرنه قول بده ماشینت بخوابه میگم: بدون سند و مدرک تهمت میزنی؟! ، بدون توجه به من، دوباره با سر در کامپیوتر فرو می رود.

حالا من باید یک چیز را انتخاب کنم: 1) وثیقه 2) ماشین را مصادره کنم و برای رفع بازداشت فرار کنم. گویا این اجبار اینجا یقه خیلی ها را گرفته است. شک و نارضایتی در چشمانشان سوسو می زند. حیف که هیچ کاری نمی توانند بکنند. در نهایت تعهدنامه امضا می کنم و برای اینکه تعهدم را قبول کنند باید در جلسات آموزشی شرکت کنم.

از در پشتی سالن و سپس از ساختمان پشتی وارد حیاط می شوم. در طبقه اول یک سالن بزرگ وجود دارد که صندلی ها مانند یک سینما چیده شده اند. همان سالنی که مهسا امینی مریض شد و روی زمین افتاد. جلوی همه صندلی ها یک میز و یک صندلی قرار دارد. مسئولی که آنجا بود برگه وثیقه را گرفت و مهر زد و گفت: بنشین تا تعداد زیاد شود. سه دختر در انتهای سالن ترسیده بودند و گریه می کردند. دختری که در ردیف اول رو به روی دیوار نشسته است، می گوید: من نمی خواهم حجاب داشته باشم. من مخالف اجباری بودن حجاب هستم. من از این روسری متنفرم.” چند نفر دیگر حرف او را تایید می کنند. اما خانم مسئول فقط به او نگاه می کند و اینطور نیست که با او صحبت کنند.

تعداد در حال افزایش است. همه منتظر پر شدن سالن بودیم، اما بیش از دو دقیقه هدایت نشدیم. بانوی وظیفه می گوید: «طبق تبصره 638 حجاب جرم است. اگر روسری از سرتان بیفتد، حجابتان را آشکار می کند و اگر رو به عقب باشد، این بد حجابی است. حجاب، پوشش سر، پوشیدن حجاب، ایجاد صداهای بلند در خودرو، استارت زدن خودرو، دور زدن پشت بام مسجد، به صدا درآوردن زنگ خطر و حمل حیوان بدون جعبه از مصادیق جنایت و فسق است. .

دختر می پرسد: حتی اگر کلاه روی روسری بگذاریم، زشت است؟ خانم کشیک پاسخ می دهد: “بله … کلاه زنانه؟” کلاه متعلق به مرد است.

دیگری می پرسد آیا سیگار کشیدن هم غیراخلاقی است؟ این مسئول می گوید: نه، سیگار جریمه دارد و این مصداق بداخلاقی نیست. به خاطر لطفی است که شامل حال شما می شود که بار اول و دوم را انجام می دهید. وسیله نقلیه شما در نوبت سوم یک هفته، بار چهارم دو هفته، بار پنجم سه هفته و بار ششم چهار هفته توقیف می شود. اما از نوبت هفتم پرونده به دادسرا منتقل می شود و این بستگی به تصمیم قاضی دارد که از 10 روز تا 2 ماه حبس یا جزای نقدی صادر کند.

یکی یکی برگه های تعهد را به ما می دهد. به اتاق دوربین برمی گردیم، هنوز افراد زیادی آنجا هستند. من تعهد خود را به اپراتورها می دهم. او می گوید: «خداحافظ.

انتهای پیام